محمد ابراهيم بن زين العابدين نصيرى
پيشگفتار 40
دستور شهرياران ( فارسى )
و درنگ نمود . بعضى را عقيده بر اين است كه محمود قويا « در صدد عقبنشينى بوده ولى پس از آنكه پيشنهاد صلح به وى مىرسد ، فكرش تغيير مىكند . » 90 به نظر مىرسد گفتار صاحب رستم التواريخ در اين مورد صحيحتر باشد ، وى مىگويد : « مقربين درگاه عالمپناه ملوك سجدهگاه خاقانى ، هر روز عريضههايى اخلاصآميز با هديههاى شگفتانگيز به نزد والاجاه محمود خان افغان غلجهاى فرستادند و او را ترغيب و تحريص به داخل شدن شهر اصفهان مىنمودند و وى و اتباعش جرأت به دخول شهر نمىنمودند و از كثرت خلايق شهر ، بسيار خايف و هراسان بودند و بر در هر دروازه از بيست و چهار دروازهء شهر اصفهان حصار و سنگرى ساخته بودند و از روى خوف و تشويش و عناد دينى هر كس از شهر بيرون مىرفت ، او را مىكشتند . » 91 بدين ترتيب اين فرض ، معقول به نظر مىرسد كه آنچه سرانجام محمود را مصمم به ادامهء حركت خطير وى ساخت ، ماهيت اخبار اميدبخشى بود كه از اوضاع اصفهان به او مىرسيد . اين اخبار نه فقط از طريق جاسوسان وى ، بلكه به وسيلهء اطرافيان خيانتپيشهء شاه نيز تهيه مىگرديد . به قرارى كه شايع شده بود ، فتحعلى خان داغستانى كه از حيلهء بصر ، عارى و همچون محمود پيرو تسنن بود ، در زمرهء كسانى قرار داشت كه از روزهاى نخست با محمود در ارتباط بود . و والى عربستان ( خوزستان ) را نيز بايد يكى ديگر از خائنان احتمالى دانست . 92 محاصرهء اصفهان : اگرچه مدت محاصرهء اصفهان را منابع به صور گوناگون ذكر كردهاند ، ليكن همه در اين امر اتفاق نظر دارند كه در اين مدت ، قحطى و بيمارى شديدى به شهر اصفهان سايه افكنده بود . سنندجى صاحب زبدة التواريخ در خصوص قحطى اصفهان در ايام محاصره مىنويسد : « . . . قشون محمود روز به روز در سيه ساختن و راه نجات را بر روى محصورين بستن مىكوشيدند . به مثابهاى كه يأس تمام ، به حال خاص و عام رو داده يوما فيوما قوت ، ضعف و ضعف ، قوت پذيرفته . از يك طرف قحط و غلا و از يك جانب ستم و بلا . محصورين مظلومين براى اكل ميته مىمردند و بزرگان و نجباء در محلات و اسواق و مكمنان ، طفلان خوردسال را دزديده زبح [ ذبح ] مىكردند و مىخوردند . دلهاى ايشان براى گندم ، چون گندم ، سينهچاك مىبودند و طاير جانها در غم دانه ، گرفتار دام هلاك و براى گردهنانى ، دهنها چون تنور ، به آتش حسرت مىتافت و چشم مردم ، قرصى براى نهار ، سواى پنجهكش خورشيد نمىيافت . از شورچشمى زمانه ، عهدى شد كه شيريندهنان ، به ياد شكر ، لب خود مىمكيدند و شكرلبان ، به جاى ريزهقند ، نباتات مىخائيدند . به هوس ميوه ، دامن از نخل زندگى برمىچيدند و به ياد انگور ، خاك پاى تاك را از يك ميل راه چون توتياى غوره به